You are currently browsing the category archive for the ‘Detachment’ category.

شاید اینطوری باشه، می‌شینی غصه می‌خوری، با داشتن سنی معادل سن خر پیر، با تلنگری می‌شکنی، واسه ندا یاسی گریه می‌کنی، اشک می‌ریزی، یه صفحه براش می‌نویسی و ازش معذرت میخوای که تو تمام این سالها شاید ته دلت قضاوتش کردی، عذاب وجدان داری که به چشم کسخل بهش نگاه کردی، حتی بهش خندیدی شاید، نمیدونم، واقعا تو وقت اضافه هستم، با تمام محاسباتم تو وقت اضافه‌ام، مجبور شدم که به همه بگم که اشتباه حساب میکردم که شاید یه کمی وقت واسه خودم بخرم، ولی خب واقعیتش ترس داره، سالها بهش فکر کنی وقتش که برسه بزنی زیرش، سخته، یه ریز توئیتتر چک کردم همه اش پرید، یه شعری بود که میگفت ادم باید کسخل باشه بجنگه، باید موهای معشوقه را بافت و این صحبتا، من از بچگی فکر میکردم که اره انسان باید جنگجو باشه و جنگید و ایستاد و این کسشرا تا تو اموزشی سربازی دوشب مارو بردن وسط ناکجا پیاده روی، یکیش میدون تیر بود با تیر رسام اونیکی هم پیاده روی تو شب با ماسک شیمیایی، اینجوری بگم که با عقل الانم شاید هیچ چیز با ارزشی تو زندگیم ندارم که بخوام براش پا به دشتی بزارم که اونجوری تیر شلیک میشه یا به اون وضع بخوام با ماسک و فلان تو کوه و فلان پیاده راه برم، عقلی که ندارم ولی خب اینجوری سربازی چشم ادم باز میکنه، بله اقا جان عمرمون تو سپاه گائیدیم که بفهمیم جنگ بد است. چی می‌نویسم خودمم نمیدونم ولی خب اینطوریاس.

Advertisements

مدتهاس که جمله تموم شده، نگارنده از ترس و نداشتن جرات در حال ادامه می‌باشد.

در دست این خمار غمم هیچ چاره نیست.

کاش بودی جمعم می‌کردی،خرابم، خراب.

نمی‌کشه.

حال بدیم تقریبا یک ماه طول میکشه، خوب که میشم اولین فکری که میکنم اینه  که استعفا بدم.

تصمیمم رو سی سالگی بود، ولی هیچ وقت به اندازه این ماه بهش فکر نکردم.

از مهمترین دغدغه‌های زندگیم هنوز صبح از خواب پاشدن هستش با هفت تا ده بار زنگ خوردن تو یه فرایند یک ساعت بیدار میشم، از نقطه ضعفهایی که شاید یه روز مجبورم کنه به کسی نیاز داشته باشم.

عبدالرحمن قبل از اینکه بخواد ز گره گشایی زلفش، گرهی از کارش گشاده بشه اعلام میکنه که فهجرتنی فجعلتنی،متحیراً متوحشا بعد اینجوری میشه که تو کوچه ها قدم میزنی و تکرار میکنی که تن اسوده چه داند که دل خسته چه باشد، من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری، بله تکرار میکنی و بارها تکرار می کنی، تو چه دانی، تو چه دانی، نه واقعا به چه کار ایدت ان دل که به جانان نسپاری بله دیگه می سپاری که اسمان ابی و کنار دریا رو نفهمی و زانو بزنی و تکرار کنی استی ویت می سکنیه و سکینه ای که رو قلبت تف کنه و بره، حالا هی بشین بگو یاروم بیا و دل میلت رو داره ولی در عمل منتظر این باشی که یک روزی که باشی مست، لایعقل و ترد و سست و به فکر این نباشی پانصدمین سرِ سردرگم کجاست که نمیبینیش حالا اینارو گفتم که به چی برسم؟ نمیدونم، ز قرار رفته از دست جان به لب شدن که هیچ، همش ادا، همش ادا و همش ادا شدیم و نهایت لذتی که میتونیم ببریم دیدن اینه که بله واقعا نمیشه با از دست دادن های زندگی کنار اومد هفت سال لفت اور، هشت سال یا صدسال باید بگذره.

اقا درخواست زیادی نیستا، فقط یک نفر باشه امشب که کسشر بگیم، همین.

حاج اقا میگه خدا میگه من اصلا میتونستم شمارو خلق نکنم از سر لطف افریده.

این لطف بود ؟

اومدیم زیپ سوئیشرت بکشیم بالا ریشمون گیر کرد لا زیپ، هیچکی نبود ببینه، مرد کوه درده.

ده ساعت شد که دارم سریال میبینم.

بند رختي پيدا بود : سينه بندي بي تاب

چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب

اسب در حسرت خوابيدن گاريچي

مرد گاريچي در حسرت مرگ

ساعت دو و ربع، ، نگران با من استاده سحر، صبح میخواهد از من، اگر شهر سقوط کرد، انرا دوباره فتح میکنیم، مواظب باشید ایمانتان سقوط نکند.

یکی از تنهاهای ساختمون به طرز غریبی مرد، موجی از وحشت ساختمونُ گرفته، همه تنهان.

leave without planning to come back.

درماندگی

نصفه شبی شماره باباش بعد صدها هزار سال یادت نیاد

تمام زندگیم به ادا گذشته بعد میگم مرگ بر ادا، من ادام، مرگ بر خودم.

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
ژوئن 2019
ش ی د س چ پ ج
« مهٔ    
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 29,175 hits
Advertisements