You are currently browsing the category archive for the ‘من’ category.

یه چیز مهمی هم که الان یه خورده برام مهم شده اینه که یه چیزایی رو کلا خصوصی می نویسم، دیگه همینقدر هم خوانده نشن، خب اینم یه مدلشه

شما ذهنتون رو جایی نمی‌نویسید.

در حق تتلو ظلم شد، هنوز هم داره میشه، به نظرم تک تک ماهایی هم که حتی دورادور میشناسیمش در حقش ظلم کردیم، هیولای بزرگ ظالم از ماها هیولاهای کوچیک ظالم درست کرده. تائید رفتار و عقایدش نکردم، نمیکنم، نخواهم کرد، ولی بهش حق میدم، حق میدم، حق میدم، ما ظالم‌های کوچولوی توی خونه نشستیم و تماشا کردیم.

آقا ما که جایی نداریم جز ایران که بریم، همین سیستان که تو این چهل و یک سال به کیرتونم نبود بدین ما بریم برا خودمون زندگی کنیم، کاری به کارمون نداشته باشین دورمونم دیوار بکشین که مزاحمتون نباشیم. دیگه زمین سوخته‌تر از سیستان که ندارین، بخدا ما همون سیستان رو تخم چشماموم میزاریم، انگار رفتیم بهشت.

هزار بار گفتم به خودم هزار بار دیگه هم بگم بازم نمیفهمم، وبلاگ یا هر کوفت دیگه‌ای که برا یه اد مرده هست نباید رفت، نباید رفت اقا جان، به خدا نباید رفت.

امروز پشت تلفن بجا اینکه بگم گوساله چرا به فایلی فرستادم نگاه نمیکنی باز گه خودت میخوری، گفتم فدات شم به فایلی که فرستادم دقت کن. فحشش به دلم نموند که نگفتم ولی باز خالی نشدم، یه چندتا کسشر باید بارشون کنم سبک بشم، اینطوری خیلی گی هستش.

بنویس،
یک سلحشور نور نگاه یک کودک را میزان می داند. زیرا، کودکان قادرند دنیارا معصومانه بدون نیش و نوش ببینند، پس، سلحشورهرگاه بخواهد شایستگی و اعتماد یک نفر را بسنجد با نگاه یک کودک به او می نگرد.
تو خود می دانی ،…. آن کس که قادر به درک معجزه باشد و به خاطر باورهایش تا پای مرگ بجنگد و…. صدای ناقوس های فرو خفته در دل دریا را بشنود.
هرکس می تواند چنین شود. با وجودی که همه آدمیان توان آن دارند اما، هیچ کس خود را یک سلحشور نور نمی داند.

 

پ.ن: یه عمر باید نوشت.

شماره هم نمیزنم دیگه، احساس میکنم دیگه شمردن نیاز نداره، بشماری که چی؟ واسه کی؟ حتی میتونه دسته هم نداشته باشه، برچسب هم، حالا انقدر هم دقیق علامت گذاری نکنی که بعد ها ببینی دقیقا تو چه حالی بودی، مهمه؟ الان این همه سال با این دقت نوشتم و علامت گذاشتم، به یادم بیاد، به یادم میاد، حالا یه خورده کمتر به یادم بیاد، گذاشتی چه بهتر، نشد هم خب مهم نیست، بازم هست.

تو این سال مهم، با تمام دغدغه هایی که حمله کردن به سمتم، ولی هنوز ولم نمیکنه، هرچی که هست، یه ارجاعی به گذشته دور میخوره، یه تصمیم دور که تقریبا کنار گذاشته شد، بغضی که بعد ده سال ترکید، ولی هنوز یکیش مونده، باید رفت سراغ جعبه قدیمی زیرزمین که ببینم زمانش کی هست، نزدیکه، باید پرسید که چیکار کنم.

اینم خیلی عجیبه، من که خودمو خدای کارهای نیمه تمام میدونم، چطوری هستش که این همه سال این وبلاگ رو ول نکردم؟ اخه چرا خب؟ منطقیه ؟ همه بزرگ شدن رفتن سر خونه زندگیشون، من کسخل موندم و خودم ؟

فکم گرم شده، بیشتر حرف میزنم، مینویسم، الانی میخواستم درمورد اینکه آدم از خانواده پول بگیره یا نگیره دو صفحه بنویسم برا یکی، کنترل کردم سه چهار خط نوشتم.

فکر کنم هشت یا نه سال شده دیگه از اتوبوس تاکسی استفاده نمیکنم، استفاده نکردن که یعنی مسیرای طولانی و رفت و امد انچنانی نداشتم، یه گاندی تا ارژانتین، همین مسیرای کم و مستقیم یعنی استفاده کردم، الان دوباره دارم برمیگردم به زمانی که بلد بودم خطی کجا از کجا رد میشه، کدوم مسیر و با کدوم مسیر باید، دیروز آرژانتین دیدم که سیدخندان میبرن از جلفا و چقد خوشحال شدم، امروزم با همین فکر که اره دیگه شدم مثل نوجوانی و جوانی تا سر ارسباران پیاده رفتم سوار تاکسی خطی ونک بشم دیدم ای بابا گویا هزار سال هست جاشون عوض کردن، هیچی دیگه پرسون پرسون رفتم زیر پل، مثل کسخلا سوار خطیای شهرک شدم و بگای سگ رفتم وسطای راه کنار اتوبان پیاده شدم شد انچه شد، اومدم ده یازده تومن صرفه جویی کنم، دو و پونصد هم بیشتر دادم و رسیدم خانه پدری. الان که فکر میکنم میبینم گه خوردم نوشتم هشت نه سال، اون موقه ها که میرفتم پردیس یه موقه هایی با تاکسی میرفتم تا نوبنیاد ولی خب چه میدونم منظورم گفتم دیگه اون مدلی که به بدونی خطیای کجا از کجا رد میشن وسط راه پیاده شی و فلان، اصلا مهم نیست اقا بگذریم، حرف اینه که حالم بهتره، دارم بی حساب و بی اینده پول خرج میکنم ولی حالم بهتره، امسال اونطوری که هرسال پاییز میشد، نشد، پلک راستم سنگین میشه، یه موقه هایی هم انگار نبض میزنه، ولی بازم خوبه، ماشینم بالاخره فروش رفت، بدهیام دادم، یه خورده اش هم خرج خونه و فلان کردم صاف شدیم بالاخره تا اینکه ببینیم چی پیش میاد. از اول سال تا الان حدودا بیست و پنج شیش تومن خرج کردم که واقعا نمیدونم کجا خرجش کردم، هفت هشت تومن برا زمین، ولی خب واقعا بقیه اش زدم به فلان گاو. همچینم فلان گاو نه، اخه نه لباس خریدم نه چیزی نه کاری نه مسافرتی، حالا نگین چه گداس بیست تومن که پولی نیست، بیست تومن ارزوی نوجوانیم بود که میتونستم باهاش تویوتا بخرم، نه اینکه مثل کسخلا پول غذا و ولگشتن بدم. اخه واقعا انچنان هم پول غذای خفن و فلان ندادم، یه ساندویچ تخمی بیست و هفت هشت تومن میشه، به هرحال داره میگذره دیگه، به شیوه جالبی هم داره میگذره، همش تجربه اس، همه اش چیزای عجیب، به هرحال فکر کنم تازه الان دارم دنیا واقعی میبینم، الان دارم واقعا میبینم که یه املت، تخم مرغ نیست، روغن و نمک و نون و رب هم هست، اره پسر، خوب عقب مونده بودی.

بزرگترین کاری که باید بکنم اینه که بعد سیزده سال پسوردم عوض کنم، همین پسورد خودش کشنده‌اس.

آدمای بدی نباشیم، چیکار داریم اخه.

نه میشه گفت، نه میشه نوشت.

عجیب هستش، کارت اهدا عضو برگشت. واقعا دیگه هیچی نمی‌فهمم.

مثل آدم سوال کن جواب میدم، تیکه انداختن و با منظور گفتن نداره که، بله اهلش هستم، ولی یه هفته‌اس دارم کور میشم،چشام داره در میاد، ربطی به اون نداره گوساله. زرنگ الکی.

الان وضع اینطوری هستش که سوزش ادرار مدیر کارخونه هم بچه های فنی پیگیری میکنن، انجام میشه ایشالا.

به هرکی که گفتم برگشته پرسیده میخواین گل بکارین؟ با حوصله به همه توضیح میدم که انقد زیاد هست که کاشتن دیگه به درد نمیخوره، قیمت کف تهران دارم تو هر گرمی، اقا جان به خدا رد دادم میخوام گاواهن به خودم ببندم برم شخم بزنم کمتر ادم ببینم. خیلی عجیب هستم؟

اقا امروز اولین روز تصمیم هستش، اولین خط رو کشیدم، ببینم تا چنتا خط می تونم با خودم جدی باشم و من سوار باشم.

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
ژوئیه 2020
ش ی د س چ پ ج
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 30,574 hits