You are currently browsing the category archive for the ‘مجبور’ category.

الت تو اون ستاد کل نیروهای مسلحی که فردا رو تعطیل نکرد.

Advertisements

شیش صب تا نه شب، بابت نه ساعتش صد و شصت و چهار تومن میگیرم. بعد به ما میگن گشاد و تنبل و این صحبتا.

همیشه همین بوده، به بهونه اینکه بخوای مرتب کنی، همه فایلهارو یکی میکنی، بعدش که خسته شدی ولش میکنی به امان خدا، از فرداش هم دیگه نمیدونی اهنگات چی شدن.

این همه ناله‌های من، نیست ز من همه از اوست

چیزی که امشب یاد گرفتم خرد متعارف هستش،عامل اصلی همه حسرتهای زندگیمون و دیواری که خودمون دور مغزمون کشیدیم.

 

 

هزار بار گفتم بازم میگم این مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا.

از مریضترین کلیپیایی که دیدم، رو تشیع جنازه شهید اهنگ یار مبارک بادا محمد نوری گذاشتن.

 

جالبیش اینه که همون روز که به پالت میگی شاش خالی باید از دوتا اهنگاش خوشت بیاد و هزاربار گوش کنی تا شاید از سرت بیوفتن.

 

ماهی چهار بار به خودم میگم رو حرف ادم معتاد نمیشه حساب کرد، دوباره زنگ میزنیم بهش میرینه تو افکارمون بازم ادم نمیشم.

عصبانی نیستم، دو روزه دارم خودمون میخورم.

 

ابولفضل کاسب هستش، هر وقت کم میارم یا فکر و خیال میاد سراغم میرم پیشش، مامانم میگه به ابولفضل بگو عمو، هر مشورتی داری برو با عموت.وقتی بهش میگم نمیخوام برم سرکار، چهارتا عدد میزنه تو ماشین حساب میگه کم کم انقد ضرر میکنی، بهش میگم پنجاه درصد هم میخوان حقوق اضافه کنن که بمونم، میزنه تو سرم که خاک تو سرت، حق ماموریت هم بگو، رو سنگ پول بزاری نرم میشه ، مسخره بازیو بزار کنار.

دوست عزیز و صمیمی(ترین) و زیبارویم که صبحا وقتی از خواب بیدار میشه اولین کارش روشن کردن قهوه جوش و لپ تاپش هست و جدیدا لاک خدا تومنیش (که با افزایش قیمت دلار خدا تومن‌تر شده) ناخوناشو خراب کرده بر این عقیده هست که گورباباشون، گور بابا پول، با این رفتارشون، ادم نیستن، لیاقت ندارن، بیشتر از این که در بیاری باید خرج اعصاب و روانت بکنی.

خواهر حقوقدانم میگه گورباباشون، پول و بگیر و بمون نهایتا درستُ یه ترم دیرتر تموم کن .

خواهر مشاور و تهیه‌کننده‌ی در استانه بیکاریم میگه گورباباشون، ول کن بشین درستُ تموم کن.

داداش دیوثم گه خورده بخواد چیزی بگه، اصلا بهش نگفتم که بخواد چیزی بگه.مرتیکه روانی.

مامانم که خیلی وقت پیش موضع خودشُ با گفتم جمله «اگه خسته میشی نمی‌خواد بری سرکار»  اعلام کرده.

بابام هم با این سن هنوز داره میره سر کار، اونم کجا؟ جایی که شاید یک روز هم نتونم اونجا کار کنم من، بعد از اون در مورد کار نکردن بپرسم؟

خودم هیچ، خودم بگا، این همه گه خوردنم در مورد رفتن، ول کردن، گذشتن، فقط از اونی که نباید میگذشتیم، گذشتیم، این همه گذاشتن و گذشتن همش هیچ، همش ادا، همش ادا.

 

چرخ روزگار طوری واسه ما چرخیده که مارو وادار کرده به مقاله خوندن، تفو بر تو ای چرخ گردون ، تفو

*** تو عید.

 

پ.ن: جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید.

 

خب یکی از مدهای جدید این دوره زمونه در مورد خوراکی نوشتن و خود شکمو جلوه دادن و این مسخره بازیاس و از اونجایی که من کلا ساز مخالفم پس همین اول میگم که من غلط کرده باشم که شکمو باشم، اصلا پسر بودن با شکمو بودن در تناقضه، شما هرچی باشی هرچی بگی هرچی فکر کنی در اخر اون چیزیُ میخوری که میزارن جلوت. کلا میشه اینطوری نیگا کرد یه چیزاییُ میخورم یه چیزاییُ نمیخورم، که خب الان چون بزرگ شدم خب چیزایی که اصلا نمیخورم تقریبا انگشت شمار شدن و مثل کودکی نیست که به هر روشی که شده نخورم، مثلا جدی ترین نخوردنی که از اون اول همراهم بوده پیاز توی غذاس، پیازی که تو غذاهای ابداره، مثل سوپ یا پیاز داغی که قاطی اش شده باشه یا پیاز داغ تو خورشت. اولیت و خطر بعدی که تو این چند سال اخیر مشاهده شده زهر ماری هست به نام خورشت به الو که خواهرم کرده توش و چند وقت یه بار هم فشارش میده بما و خب اقا جان چیز شیرینُ که با برنج نمیشه خورد، ولله که نمیشه خورد، چه اسراریه، بادمجون هم بود که سر یکسری مسائل عاطفی مجبور به خوردنش شدیم و بعد از اونم تقریبا نخوردیم ولی خب باز میشه گفت هیچ نخوردنیه به اندازه پیاز جدی نیست برام. تعریف کردنی و خوشمزه ترین و تکرار نشدنی ترین چیزیم هم که تاحالا تو زندگیم خوردم ذرت با سس سفید و تن ماهی بود البته با شرایط خاصی که فقط یک بار اتفاق افتاد و خیلی هم تلاش کردم بازم بشه ولی دیگه نشد. کلا طعم ها و مزه ها اصلا مهم نیستن، مهم داستان و جریانیه که ادمُ به خوردن میندازه، خیلی شده با ادمای مختلفی رفتیم رستوران یا جایی که خیلی ازش تعریف کردن، ولی غذایی که خوردیم یه چیز معمولی بوده، ولی همون غذا یه روزی بهترین و خوشمزه ترین غذایی بوده که یه نفر خورده، از خوردن یه دسر هیجان زده میشی چون انتظارشُ نداشتی ولی واسه خیلیا یه چیز عادیه. استناد میکنیم به یکی از بهترین سکانسهای تاریج سینما، تو رتاتویی اون اخرش که غذا رو میزارن جلو بازرس اولین قاشقی که بازرسه میخوره ، اون فلش بکی که میخوره به کودکیش و همه اون اتفاقا، مزه ها ، طعم ها ، همش هوسه، میشه بهش رسید و میشه هم نرسید، یه موقه ها نرسیدن به اون طعم ، لذت نبردن ازش لذیتره واسه ادم، از اول مهر که کارم عوض شد، افتادم تو یه اتاق تو پشت ساختمون، کنار میزم یه پنجره رو به ساختمونای جنوبی کوچه پشتی، تو یکی از اون حیاط ها یه درخت گنده خرمالو هست، از روز اول این همکارم میگفت عجب خرمالوهایی اسرافن حیفن چرا  نمیچینن و این صوبتا، تقریبا هر روز این حرفا تکرار میشد و من فقط درختارو نیگا میکردم، هیچ موقه خرمالو چیزی نبوده که از خوردنش لذت برده باشم ولی تبدیل شده بود برام به میوه ای از دیدنش لذت ببرم، یک ماه پیش چند نفر اومدن میوه هارو بچینن، از اونجایی که دیدم این یارو گائیده مارو پنجره رو باز کردم با مسخره ترین جمله به یارو بعد از سلام علیک و اینا بهش گفتم التماس دعا، چند دقیقه بعدشم یه تیکه از شاخه رو برامون اورد که توش چهار پنج تا خرمالو بود، یکیشُ من برداشتمُ بقیه‌اش و دادم زهرمار کنه. گذاشتمش رو میز و تا دو سه روز پیش داشتمش، اخر هم دادم به همون همکارمُ گفتم بخور راحت شی، ولی خرمالو رفت جزو دوست داشتنی‌هام، از این به بعد میشه مثل اون ذرت و سس ، هات داگ تند، میشه اون نون لواشیه تو میرداماد، میشه اون قیمه نذریه، میشه شله زرد اربعین مامانم، میشه اون اش شله قلمکار نه دی، میشه اون شوید باقالی که بعدش صد تا باتری خالی کردی، ماست و فلفلای شبانت، نیمروهای هفت هشت نفری  هشت و نیم صب پنج شنبه های قبل کارافرینی دانشگاه ، میشه ادامس خرسی، میشه اون سبزی خوردنای خوشمزه تر از خود غذا، میشه اون سوسیس تخم مرغ تند و یه عالمه میشه های دیگه، من ادم شکمویی نیستم.

پ.ن: بخاطر اینا بود ، این و این و بستنی پنیر امروز و یاداوری یه چیز تند و بارونی که اخرش خیس کرد و سمبوسه یهویی.

پ.ن2: خرمالو

یه سایت پیدا کردم جایگزین گودر کنم ، ولی الان دیگه خیلی پیر شدم واسه یاد گرفتن چیزای جدید.

تاره اون که گوگل بود هیچ اعتباری بهش نبود الان چطوری به اینا اعتماد میشه کرد؟

 

وضعیت فایلام این مدلی شده که دیگه نمیشه هیچی پیدا کرد ، یه بار دیگه گوگل کنی دانلودش کنی راحتتر هستش.

 

مغزم کشش نداره ، همش خودازاری ، کاشکی میتونستم پشت دستمُ داغ کنم .

کاش سیگاری بودم ، حداقل کاش امروز میرفتم باشگاه یه خورده کتک میخوردم هواسم پرت میشد.

 

استرس بهم وارد شده ،

قلبم تند میزنه،

بازم باید تصمیم بگیرم اونم تو یه روز.

کاشکی دیشب ریشامُ نمی‌زدم

پنجره باز کردم دور اتاق دارم راه میرم عرق میکنم

کسی هم نیست بریم پیشش.

اخرین سنگر ، ریشِ

 

اخه یکی نیست بگه بی‌ناموس واسه بچه‌ای که هنوز به دنیا نیومده من چه کتابی معرفی کنم .

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
نوامبر 2017
ش ی د س چ پ ج
« اکتبر    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
252627282930  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 27,428 hits