You are currently browsing the category archive for the ‘لعنتی’ category.

هرچی بیشتر میبینم، خیلی ادم بی سوادی حساب میشم، از رشته خودم هم عقبم.

Advertisements

از زمان بلاگفا تا الان نشده بود که بنویسی، پست کنی، بپره. ای شاشیدم تو این زندگی.

امسال یه جوری گارد گرفتم که خدا نیاره کسی بخواد حرفی بزنه و گیری بده، سر خودم به باد خواهم داد.

یعنی واقعا از دنیا بی خبرم، حتی دلم هم نمیخواد با خبر باشم دیگه، گور باباش.

ده ساعت شد که دارم سریال میبینم.

این اکانتای کسایی که مردن یا وبلاگاشون، از وحشتناکترین چیزای این کوفتی به درد نخوره.

رسما دارم اعلام میکنم، در ظاهر نه ولی از تو قشنگ دارم می‌پوکم.

قشنگ مسخره بازیه، انگار شاه برگشته، وسط اردیبهشت باد میاد بارون میاد هوا جیگر شده، بابا ول کنین ما عادت داریم وسط اردیبهشت دهنمون صاف شه از گرما

ما کلا جنبیم، به هرچی دست میزنیم، هر کاری بخوایم بکنیم خراب میشه.

از یه وری سوز مختاباد میاد که همه جا عکس رخ یار توان دید و یادم میوفته که نخواهد به سر آید شب هجران تو چون که خب میدونین دیگه محال است اقا جان کار از کار سالهاست که گذشته، سالها که نه خیلی سال هست که گذشته ولی خب فردا سیزده بدر است و همه میدونن که از همه عالم بدر شدیم علتش هم خب بدبخت شهریارُ گائید، ما که جای خود داریم ولی خب ابری بودن خانه کامکارها اتفاقی نیست میتونیم افسردگی پایان عید دونست ولی  خب دروغ چرا امسال اصلا عید بدی نبود، اونطور که باید خونه نبودم ولی خب بهار ما قطعا گذشته و شایدی در کار نیست و اینکه خب که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من و باز در اوردن شورش و رعایت نکردن نیم فاصله و چندتا یابنده غلط املایی و این شیرین بازیها که حتی امکان داره سر دادن هم پیداشون بشه و بیان ایراد بگیرن که جداجدا باید بنویسی ولی خب در اخر باید به احترام به یاد مادر کامکارها سکوت میکنیم.

 

تلاش هزار ساله ی مردی برای نجات زندگی زنی که دوست دارد.

چرا ما هرسال روز اول پاییز دلمون خالی میشه؟

 

جرات ندارم با کسی درمیون بزارم. به همکارم گفتم، نیم ساعت بعدش زنگ زد گفت به هیشکی نگو، از کسی نظر نخواه.

 

بهترین توصیفی که میشه واسه این تابستون و بقیه تابستونها کرد در همین جمله برادر گرامیون ادام لوین گنجانده شده.

صب ساعت یازده اینا تو شهرک یهو بلندگوها وصل شد اهنگ زدن بعد یارو گفت شنودگان عزیز خرمشهر آزاد شد و یه بعدش الله و اکبر اصلا یهو یه جوی راه افتاد احساساتمون داشت میپاچید بیرون، حتی سمت خانم کشاورز هم رفتم که بغلش کنم ولی خب یارو سرگرد هستش میداد از فلان جامون تو میدون صبحگاه اویزونمون کنن، هیچی دیگه بازم مجبور شدیم احساساتمونُ کنترل کنیم و بروز ندیم.

چه مهم است پاک یا ناپاک؟

 

ابولفضل کاسب هستش، هر وقت کم میارم یا فکر و خیال میاد سراغم میرم پیشش، مامانم میگه به ابولفضل بگو عمو، هر مشورتی داری برو با عموت.وقتی بهش میگم نمیخوام برم سرکار، چهارتا عدد میزنه تو ماشین حساب میگه کم کم انقد ضرر میکنی، بهش میگم پنجاه درصد هم میخوان حقوق اضافه کنن که بمونم، میزنه تو سرم که خاک تو سرت، حق ماموریت هم بگو، رو سنگ پول بزاری نرم میشه ، مسخره بازیو بزار کنار.

دوست عزیز و صمیمی(ترین) و زیبارویم که صبحا وقتی از خواب بیدار میشه اولین کارش روشن کردن قهوه جوش و لپ تاپش هست و جدیدا لاک خدا تومنیش (که با افزایش قیمت دلار خدا تومن‌تر شده) ناخوناشو خراب کرده بر این عقیده هست که گورباباشون، گور بابا پول، با این رفتارشون، ادم نیستن، لیاقت ندارن، بیشتر از این که در بیاری باید خرج اعصاب و روانت بکنی.

خواهر حقوقدانم میگه گورباباشون، پول و بگیر و بمون نهایتا درستُ یه ترم دیرتر تموم کن .

خواهر مشاور و تهیه‌کننده‌ی در استانه بیکاریم میگه گورباباشون، ول کن بشین درستُ تموم کن.

داداش دیوثم گه خورده بخواد چیزی بگه، اصلا بهش نگفتم که بخواد چیزی بگه.مرتیکه روانی.

مامانم که خیلی وقت پیش موضع خودشُ با گفتم جمله «اگه خسته میشی نمی‌خواد بری سرکار»  اعلام کرده.

بابام هم با این سن هنوز داره میره سر کار، اونم کجا؟ جایی که شاید یک روز هم نتونم اونجا کار کنم من، بعد از اون در مورد کار نکردن بپرسم؟

خودم هیچ، خودم بگا، این همه گه خوردنم در مورد رفتن، ول کردن، گذشتن، فقط از اونی که نباید میگذشتیم، گذشتیم، این همه گذاشتن و گذشتن همش هیچ، همش ادا، همش ادا.

 

دارم سمیناری که پنچ شنبه باید ارائه بدم و هیچیشُ ننوشتم و هیچیش معلوم نیست و می نویسم، از سرچ امار تصادفات رسیدم به حادثه راه اهن نیشابور، از ویکی‌پدیاش رسیدم به یه سایت دیگه، از وحشتناکه.قشنگ یادمه 83 یا 84 اینا بود، اول دبیرستان، قاطی سی دی های دوستم فیلمش بود، تخم نکردم ببینم،دوستم اینطوری تعریف میکرد که گروه فیلم برداری از حادثه فیلم برداری میکنن بر میگردن تو راه از صدا انفجار بر میگردن و باقی داستان، خودم ندیدم، تو اون سایته لینک فیلمش هم بود، بازم تخم نکردم دانلود کنم، گودال درست شده از شدت انفجار 25 متر، سلولی از خیلیاشون باقی نمونده، عقبترش طوری پخته شدن که حتی نمیشده از رو زمین جمعشون کرد. تو اون سایته یه سری هم اومدن کامنت گذاشتن و از اون موقه تعریف کردن، بالاخره یه روز میگن ما هم نباشیم ولی بعدیامون که می فهمن.در ضمن دارم قهوه می‌خورم، مرگ بر قهوه، مرگ بر بناب، مرگ بر هشت و نیم صب کارت زدن، مرگ بر ماهی اندازه بیلاخ حقوق، مرگ بر دانشگاه و درس و زندگی.

فک کنم قبلا هم گفته بودم، دوم راهنمایی معلم دینیمون سر امتحان کتاب باز کرده بودم ازم گرفت از کلاس انداختم، همون موقه دیگه نباید برمیگشتم.

حقیقت اینه که دیشب تا 4 صب گائیده شدم، صبم 8 بیدار شدم ، شبم گفتم خیلی بهم خوش گذشت و دمتون گرم .

 

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
سپتامبر 2017
ش ی د س چ پ ج
« اوت    
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 27,172 hits