You are currently browsing the category archive for the ‘شقشقه هدرت’ category.

شاید اینجوری بشه گفت که ده سال گذشته به شیوه عجیب غریب افسرده بودم و هیچی ازش نفهمیدم، از چیزی که بودم، کاری که میکردم هیچی نمی‌فهمیدم، واقعا نمی فهمیدم، میشستم مریض ترین چیزارو گوش میدادم و غصه میخوردم و اه می کشیدم و همین، تو هیچ جمعی شرکت نمی‌کردم، نه خانوادگی نه دوست، سه چهارتا ادم محدود تو زندگیم داشتم که فقط و فقط همونا، و با همونا هم خیلی خیلی محدود، غم داشتم، بهم دروغ گفته بود، به راحتی اب خوردن ترکم کرده بود، از اون راحتتر رفته بود پی زندگیش، اخه غمی بزرگتر از این؟ اصلا می فهمین چی دارم میگم؟ دنیا رو سرم خراب بود، هیچ ادم جدیدی نمی تونستم ببینم، ارتباط برقرار کنم، هیچ، واقعا تارک دنیا، حالا قبلش هم همچین ادم خفن و محبوب و نمیدونم اجتماعی نبودم، خودم میدونم، ولی خب همون موقه هم که میگم ادم خفن و محبوبی نبودم خب سرگرم دلم بودم، گوربابای بقیه بودم، یکی رو داشتم که به دنیا میارزید، ولی خب نداشتنش اینگونه گائید منو.یکی از همون ادمای قدیمی زندگیم، که شاید تو خیلی از این سالها چند ماه یکبار میدیدمش ولی همیشه از اصلیترین ادمای زندگیم بود، سال 84 بقل دستیم بود، هشتاد و پنج بقل دستیم بود، یعنی دست چپم تکون میدادم میخورد به اون، کیپ کیپ تو کلاس می شستیم، با اون صندلی تکی تخمیایی که به فکر خودشون به درد نقشه کشی و رسم فنی میخورد و این کسشرا، تو حیاط ساندویچ میگرفتیم میرفتیم به دیوار کارگاه تکیه میدادیم ساختمون راه اهن نگاه می کردیم که دارن می سازن، چند ساعت به اون ساختمون نگاه کردیم تو اون دوسال خدا میدونه، خب بعدشم دوسال دانشگاه و و و و و و و اینکه سه، چهار ماه اینا میشه که تو فرایند جداییش با زنش هستم، اینجوری در نظر بگیرین که تو اون همه رفیقی که شاید خیلی خیلی صمیمی تر از من داره و صدها هزار برابر من باهاشون عشق و حال و کثافت کاری کرده دست انداخت منو کشیده پیش خودش، تقریبا هرروز می بینمش، یه چیزی بهم میگه و سکوت، اینحوری بهتون بگم که همه ی اون ده سال غم من کسشری بیش نبود، تمام این همه افسردگی هیچ، الکی بود، تمام تمامش این بود که فلان دختر از من خوشش اومده بود، من سال دیگه فهمیدم تازه بعد مثلا یه سال بعدش به یارو زنگ زدم و چه میدونم این کسشرا، به خدا همش ادا بود، بشینم نامجو گوش بدم که چه میدونم تمامی دینم به دنیای فانی و به سوز عشقی خوشا زندگانی و نمیدونم قطره اشکی به یاد یاری، اینا هیچی نبود، اینا زندگی نبود، یارو زنش ولش کرد رفت، تمام اساس زندگیش شد عقب دوتا ماشین، دوتا هم نه یکی، وسایلی که تو ماشین من بود واسه این و اون بود دستش که بردیم دادیم، می فهمید چی میگم؟ یعنی شاشیدم به اون عشق شونزده هیفده سالگی و سه چهار سال عاشقی و ده سال تارک دنیایی و غم و افسردگی، بابا کسخلا یارو زنش، فری جون ولش کرده رفته، من پیش خودم فکر میکردم وای چه غمی من دارم تحمل میکنم که فلانی شوهر کرد، ای شاشیدم سر قبر فلانی اینا همش کسشر بود، ساعت ده یازده صبح رفیقت زنگ بزنه بگه من نمیدونم امروز چند شنبه اس، یکی زنگ زده میگه چکت برگشت خورده، چیکار کنم؟ تازه تو سی سالگی می فهمی غم چیه، زندگی چیه، چه سالهایی از عمرت به کسشر تباه کردی.

Advertisements

» کوچولو میخواد بخوابه ، کوچولو تو رختخوابه ، گاهی کر و کر میخنده ، گاهی چشماشو میبنده ، اما هنوز بیداره ، هنوز چشم انتظاره ، منتظره باباش بیاد ، کوچولو حالا باباشُ میخواد.»*

» فرزند چند روزه شما هم پیام های تبریک تمام دنیا را شنید جز پیام تبریک پدرجان عزیزش را. » **

»  . . . رفتی و زنت منتظر نو قدمی بود ، . . . » ***

«. . . اینک پسری از تو یتیم است در اینجا، در حسرت یک شب که پدر داشته باشد. . . » ***

 

*

**

***

تنهایی

خواهرتُ گائیدم قالیباف،بدون هیچ حرف اضافه‌ای

 

یه چیز می گم بین خودمون باشه
در حقم نامردی کرد
بازیم داد
بچه گیر اورده بود
زمینمون زد
این رسم رفاقت نبود
اره اقا اینجوریاس

 

 

شیش هفت سال پیش که صادرات نوامیس شیعه به عنوان صادرات غیر نفتی رسمی شد ، یکی دو نفر رگ غیرتشون باد کرد و یه حرفی زدن بعدشم بادش خوابید ، ما هم سره راحت زمین گذاشتیم .
کربلا و نجف سامرا و زدن ، یه سری گفتن این کار زشته ، یه سری محکوم کردن ، ما هم سر راحت زمین گذاشتیم.
اونور دنیا کاریکاتور کشیدن ، ما هم بیکار نشستیم سفارتش و داغون کردیم ، دوتا پرچم سوزوندیم و اسم شیرینی عوض کردیم و بعدش سر راحت زمین گذاشتیم .
تو همین جا نشستیم تمثال از امامامون کشیدیم که صد رحمت به کاریکاتور اونا ، بازم سره راحت زمین گذاشتیم .
پارسال یه مرد فریاد می زد «این عمار»  نخواستیم بشنویم ، شب سرمون و راحت زمین گذاشتیم و خوابیدیم .
الانم بعد از همه دنیا یه سری اومدن تو خیابون و نفرین و لعن کردن ، یه سری هم مقایسه کردن پرچم سوزوندن و با این کار و یه سری حرفا ی احمقانه که می گن روشنفکریه
بازم سرمون و راحت زمین می زاریم و می خوابیم
موضوع سره یه چند برگ کاغد که توش یه سری جملات هست نیست که سوخته
اون نیازی به ما نداره مگه غیر ازینه که «انا نحن نزلنا الذکر و نحن له لحافظون»
حرف اینجاس که دارن به ما دهن کجی می کنن
به ناموسمون دارن دهن کجی می کنن و صدا از هیچ کجای هیچکدوم از ما در نمی اد و شبا سر راحت زمین می زاریم .
کجاس اون مرد مسلمانی که مردنش از غصه روا باشه؟
خیلی مرد باشیم جمعه ها العجل العجل می کنیم تا هفته ی دیگه
اره اونم می اد !

دنیا و می بینی
یکی شبا احتمالا بغل شوهرش می خوابه و
روزا دنباله کارای  عروسیشه
اون یکی
روزا  سگ دو  می زنه و شبا  خون دل  می خوره .

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
اکتبر 2019
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 29,537 hits
Advertisements