You are currently browsing the category archive for the ‘جدی می گم’ category.

اسم امسال میشه سال رفتن.

Advertisements

کاش بودی جمعم می‌کردی،خرابم، خراب.

همکار عزیزم با چهل سال سن و سه ازدواج نافرجام و داشتن حداقل 34 تا دوسپسر تو دو سال اخیر برگشته تو چشای من نیگا می‌کنه و میگه ولنتاینی که تو تخت نباشی از 22بهمن هم غم‌انگیزتر هستش، نگاهش کردم، سرم انداختم پایین خودمو نگاه کردم، دوباره نگاهش کردم، گفتم می‌خوام ناهار درست کنم میمونین بیشتر درست کنم؟ گفت الان که ساعت چهار شده دیرم شده باید برم. ایشون نون زیر کباب مدیرعامل هستن، چیزی نمیشه گفت. من تا این سن نمی‌دونستم و حتی فکرش هم نمی‌کردم که ملت تو ولنتاین می‌کنن، خرس و شکلات و کافه بهانه بود یعنی؟

اپراتور ایرانسل تنها کاری که تونست برام انجام بده این بود که پیشنهاد کنه این همه حجم اشتباهی خریداری شده رو با هات اسپات شیر کنم که دیگران هم بتونن ازش استفاده کنن، حتما ثوابش هم برسه به روح امواتم. من تو قبر امواتم بخندم تو حسابی که رمز دوم داشته باشه بیشتر از 20 تومن پول بریزم.

باید بگردم همه کارشناسارو پیدا کنم تو لینکدین، یعنی همه مدیر و رئیس و خفن، فقط منم که یه کارشناس فنی دون پایه ام؟

درد اونجاس که پولش هم میخوای بدی، ولی کسی نیست و نمیاد باهات کنسرت.

اصلا درمخیله من نمیگنجه که شورت  گیاهی وجود داشته باشه.

 

مسوز اینچنین گرم در خود، مسوز

مپیچ اینچنین تلخ بر خود، مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می‌دواند به دنبال باد

مرا می‌دواند به دنبال هیچ

فرض کن با لرز تمرگیدی یه گوشه، مختاباد داره ور ور میکنه، خواب میبره، از گرما خیس عرق بیدار میشی، هنوز داره مختاباد میخونه . قشنگ مرزهای درماندگی و استیصال رو . . . .

از وقتی رئیسم تو وی‌چت اددم کرده دیگه نمیتونم چشم تو چشم باهاش بشم، اقا جان یا اواتار نزارین یا اگه میزارین یه چی بزارین بتونین سرتونُ بالا بگیرین تو جمع.

 

 

کلا تو این چند وقتی که وبلاگ دارم یه سری کارا و اصلا نکردم، پست وبلاگ پاک کنم، کامنتا و تائیدی یا چمیدونم اصلاعات کسی که کامنت میزاره باید کامل باشه و این صوبتا ، پست خصوصی، کامنتارو بستن و اینکارا و کلا نکردم، نشون به اون نشون که امروز که میخواستم کامنتارو ببندم حتی بلد نبودم چطوری باید بست، البته اینایی که گفتم تا قبل از امسال بود، امسال ارشیو قدیمُ رمز گذاشتم، یه پست نوشتم و پاکش کردم ، امروزم که کامنتا، عجب سال عجیبیه امسال، الانم از سر ناچاری اینجام، پسوردم یادم رفته بود، مغرم نمیکشید که ریست کنم پسوردشُ. تنها کاری که رو دوشتم بود بعد 4 سال به سر انجام رسید، تو این 4 سال کلا تو وقت اضافه بودم، بازی تموم شده بود، فقط منتظر صوت پایان بودم، این ماجرای دوستم که تنها کاری بود یهو مهم و سرنوشت ساز شد، امشب باز اومد دم خونمون، 4 شنبه مراسم عقد دارن ، یکشنبه باید بریم کت شلوار بگیره ، چک لیست نهاییُ درست کرده، مسئولیت ارازل و اوباش هم با منه، کتبا بابد ابلاغ کنم بهشون که 4 شنبه عرق و علف و سیگار تعطیل. باز خدارو شکر اخر شب مست و چت جمع کردن از تو خیابون نداریم. اینم به نوعی، باباش کونیمون کرد تا قبول کنه. قبول کرد ولی . حالا یه رفیق چند ساله داریم که قراره بره سر زندگیش، دروغ چرا تو کل زندگیم 4 تا دوست صمیمی داشتم که با 2 تاشون خیلی صمیمیترم. این یکی از اون 2 تاس. ما تو هنرستان مکانیک ب بودیم من و اون سه تای دیگه. این مکانیک آ بود. روز اول ثبت نام دانشگاه  منو شناخت و اومد باهام سلام علیک و این صحبتا ، من حتی نمیشناختمش، این شد شروع این 6 سال.اون 3 تای دیگه هم از ترمای بعد اومدن همون دانشگاه. کلا کاردانی و با هم گذروندیم و تا الان با هم هستیم. جز اینا هیچکسیُ ندارم . اینا مهم نیستا ، ناراحت نیستم از این که داره به چیزی که میخواد میرسه، از اینم ناراحت نیستم احتمالا تنهاتر اونی که هستم میشم،حتی از اینکه دیگه بهش نمیشه فحش داد هم ناراحت نیستم ، موضوع سر اون وقت اضافه‌اس. الان حس اون ادمی و دارم که دیگه همه کاراشُ انجام داده، باری رو دوشش نیس، بعد از اون اخر دنیا انصافا الان وقتش شده که صوت پایانُ بزنن.

 

بابام ماشینُ برده کارواش، صبح دو سه دقیقه داشتم نیگاش میکردم، حاضرم قسم بخورم که رنگش عوش شده.

 

صحبت در مورد اینده، برنامه ایندت چیه، چیکار میخوای بکنی، وحشتناکه، کشنده‌اس، حتی دیده شده بعضیا بگا رفتن بعدش.

 

یه مشکل دیگه‌ای هم که تو این دوره از امتحانات باهاش برخورد کردم اینه که با فری‌گیت نمی‌شه پورن دید.

 

فک کنم جدی‌ترین تحدید عمرم امروز کردم،

گفتم اگه اصل مدرکم گم شده باشه ، خداشاهده اینجا اتیش می‌زنم.

برگشتم که از اتاق بیام بیرون همه رفتن کنار راه باز کزدن.

رسما دهنمٌ گائیدن.

یه نفر هست خود چند سال پیششُ درک نمی‌کنه، چیکار کنه ؟

استرس بهم وارد شده ،

قلبم تند میزنه،

بازم باید تصمیم بگیرم اونم تو یه روز.

کاشکی دیشب ریشامُ نمی‌زدم

پنجره باز کردم دور اتاق دارم راه میرم عرق میکنم

کسی هم نیست بریم پیشش.

شنبه یه سربازَ بخاطر نداشتن وثیقه 5میلیونی فرستادن زندان.

 

جمعه تعطیل نیست.

 

یکی از بدترین اتفاقهای زندگی یه ادم ، میتونه کار کردن بخاطر پول باشه .

 

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
مه 2018
ش ی د س چ پ ج
« آوریل    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 28,145 hits
Advertisements