You are currently browsing the monthly archive for مارس 2019.

اقا امروز اولین روز تصمیم هستش، اولین خط رو کشیدم، ببینم تا چنتا خط می تونم با خودم جدی باشم و من سوار باشم.

Advertisements

ببینید، تموم اندوه‌های دنیا پاییز و زمستان میان سراغ ادما، اون فقدان شاید تو دو فصل دیگه سال بوده باشه، ولی اندوهش برای یه پاییز و زمستون هستش، هوا زود تاریک میشه، بیشتر تو خونه ای، روابط میبینی، ناراحت تری، صبحهاش رنگ اسمونش فرق داره، دلگیره، به کوه که نیگا میکنی یه خورده ابر سیاه میبینی به زور یه کمی تور خورشید ازش رد داره میشه، همون کیفیت رنگی که تو اول پاییز بهت نشون میده یهو تو سه چهار ماه دنیات تیره و تار میکنه، سرد میکنه، غمگین می کنه، اره وقتی مد شد گفتن چرا همه رفته بودن هاشون میزارن واسه پاییز، چرا تو مخم ثبت شد، بله بخاطر اینکه هرسال تو این دو فصل زار و نزار بودم، میدونستم درسته، چراشو نمیدونستم، اینجوری میشه که تا لب پریدن میرسی، از ارتفاع می ترسی به خاطر اینکه ارتفاع میبینی دنیا تو سرت خراب میشه بپرم یا نپرم، یعنی امکان نداره بتونی تو لبه یه جایی بشینی، اگرم لبه تونل نشستی داشتی با خودت دعوا میکردی که اینجا کجاس این وقت شب منو اوردی، بابا اخه شدنی نیست، ولی می بردت، الان که دوباره هوا داره روشن میشه، روزا بلند شدن، قشنگ حس میکنی داری خوب میشی، سر حال میشی، اره انرژی بر میگرده، غم و اندوها هستن ولی خب دارن کمرنگتر میشن، روز می بینی، روشنایی، زندگی، تحرک، حتی همیشه شیش ماه اول سال تونستی پشت سر هم بری باشگاهی، ورزشی چیزی، همیشه چیزی که ول کردی تو پاییز بوده، تو زمستون بوده، شروعی نداشتیم تو پاییز و زمستون، همیشه پایان یه چیزی بوده، اره مدرسه و دانشگاه شروع میکردی تو پاییز، جنایت در حق انسان ، مدرسه و دانشگاه، بدبختیامون فقط بوده تو این دو فصل، حتی اون قشنگی اول پاییز که یهو دنیا میشه سرشار از رنگ ، نشون دادن اون دنیای قشتگی هست که قراره تو سرتون خراب کنن بدبختای داغون، له و داغونتون میکنم تا بیاین از رو زمین بلند شین برگردین به حالت قبل دوباره گیر خودم بیوفتین.

یه جوری شده که دارم خیلی به گذشته فکر میکنم، میشینم فکر میکنم کشف میکنم ای بابا اون اتفاق اون موقه پس واسه چی بود، اون رفتارا از چی بود، ای بابا مامان من یک عمر هست که چطوری داره رفتار میکنم، پس اون موقه ها هم اینطوری بوده واسه چی بود و هی به گذشته فکر میکنم.

شاید اینطوری باشه، می‌شینی غصه می‌خوری، با داشتن سنی معادل سن خر پیر، با تلنگری می‌شکنی، واسه ندا یاسی گریه می‌کنی، اشک می‌ریزی، یه صفحه براش می‌نویسی و ازش معذرت میخوای که تو تمام این سالها شاید ته دلت قضاوتش کردی، عذاب وجدان داری که به چشم کسخل بهش نگاه کردی، حتی بهش خندیدی شاید، نمیدونم، واقعا تو وقت اضافه هستم، با تمام محاسباتم تو وقت اضافه‌ام، مجبور شدم که به همه بگم که اشتباه حساب میکردم که شاید یه کمی وقت واسه خودم بخرم، ولی خب واقعیتش ترس داره، سالها بهش فکر کنی وقتش که برسه بزنی زیرش، سخته، یه ریز توئیتتر چک کردم همه اش پرید، یه شعری بود که میگفت ادم باید کسخل باشه بجنگه، باید موهای معشوقه را بافت و این صحبتا، من از بچگی فکر میکردم که اره انسان باید جنگجو باشه و جنگید و ایستاد و این کسشرا تا تو اموزشی سربازی دوشب مارو بردن وسط ناکجا پیاده روی، یکیش میدون تیر بود با تیر رسام اونیکی هم پیاده روی تو شب با ماسک شیمیایی، اینجوری بگم که با عقل الانم شاید هیچ چیز با ارزشی تو زندگیم ندارم که بخوام براش پا به دشتی بزارم که اونجوری تیر شلیک میشه یا به اون وضع بخوام با ماسک و فلان تو کوه و فلان پیاده راه برم، عقلی که ندارم ولی خب اینجوری سربازی چشم ادم باز میکنه، بله اقا جان عمرمون تو سپاه گائیدیم که بفهمیم جنگ بد است. چی می‌نویسم خودمم نمیدونم ولی خب اینطوریاس.

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
مارس 2019
ش ی د س چ پ ج
« فوریه   آوریل »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
3031  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 29,440 hits
Advertisements