صب ساعت یازده اینا تو شهرک یهو بلندگوها وصل شد اهنگ زدن بعد یارو گفت شنودگان عزیز خرمشهر آزاد شد و یه بعدش الله و اکبر اصلا یهو یه جوی راه افتاد احساساتمون داشت میپاچید بیرون، حتی سمت خانم کشاورز هم رفتم که بغلش کنم ولی خب یارو سرگرد هستش میداد از فلان جامون تو میدون صبحگاه اویزونمون کنن، هیچی دیگه بازم مجبور شدیم احساساتمونُ کنترل کنیم و بروز ندیم.

Advertisements