اون شرکت قبلیه که اومدم بیرون دو سه روزه تو یه شرکت دیگه خواستنم. با این شرایط داغونم خیلی راحت خواستنم، ناگفته نباشد خیلی دعا دعا هم کردم که جور شه و به نظر خیلی جای بهتری بود. البته شرایط محیط همه چیش بهتره ولی خب کم کم مدارکشونُ زیر و رو کردم دیدم این گوساله‌ها چه گندی زدن و عجیب ریدن، یعنی به هر قیمتی که بوده کارو پیش بردن جلو و این به هر قیمتی گندش یه جا در میاد. اونوقت وظیفه من چی؟ یکمی با همین گندا پیش بریم تا به اون نتیجه برسیم بعد برگردم عقب از اول تمام گندارو پاک کنم. از اونجایی که اونی که منُ استخدام کرده از دهن صحبت نکرده یه عالمه قول و این صحبتا داده، تو این هفته گند ماجرا در میاد و مدیرعامل هم لج میکنه و بخاطر گند مهندسی نه حقوق دفترُ میده نه کارخونه و این می‌شود که زمزمه های اینکه این یارو با دار و دسته‌اشُ قراره بندازن بیرون. حالا ما این وسط نه ته پیاز بودیم نه سر پیاز ولی قطعا دلم میخواد بندازنم بیرون. نتیجه‌گیری خوبش اینه که تو یه مدت خیلی کم تونستم یه کاریو در حد خوب یاد بگیرم، منی که هیچ کاریُ درست انجام ندادم، هیچ کاریُ خوب یاد نگرفتم و اون نتیجه گیری اصلی اینه که من کارمند خوبی هستم.کارمندیُ خوب یاد گرفتم. قشنگ وارد حرف و حدیثای کارمندی شدیم. زیراب زدن ها، حرف بردن‌ها، حرف اوردن‌ها، تازه الان یه سری رفتارای داداشمُ درک میکنم، تازه الان میفهمم کارمندی چجوری روح و روانشُ گائیده، ته برنامه‌ی زندگیش مدرک گرفتنُ رتبه گرفتنُ همین دری وریاس. و کار من شده کلاه گذاشتن سر آزمایشگاه، مدارک سازی برا بازرسی، کاغذ بازی با استاندارد و صنایع و راهور.به قدری وضع داغونه که حتی به سرم میزنه که گور بابای درس، بچسبم به کار. همه‌اش هم تقصیر همین دانشگاه‌س. یه گهی خوردم موندم توش. نه راه پیش دارم نه راه پس . روح و روانمونُ داره میگاد. نه اونقدر مرد هستیم که ولش کنیم، نه اونقدر مرد که تمومش کنیم فقط نشستیم دست و پا میزنیم.اینا هم احتمالا بخاطر این نوشته شده که دارم گزارش کاریُ مینویسم که باید تو عید می نوشتم و بخاطرش دو هفته بعد از عید کلاس نرفتم ولی بالاخره دارم می نویسم و فردا پنج صب باید بیدار شم که راه بیوفتم به سمت اون جهنم و اینکه تو یه تصمیم عجیبیم برا ادمای اطرافم و اینکه واقعا  کم اوردم.

 

Advertisements