You are currently browsing the monthly archive for نوامبر 2013.

الان که خودمُ تو شیشه دیدم، تیپم قشنگ استاندارد بین‌المللی کارمندی داره،صورتم از مراجع استانداردهای جهانی لوزری، من که نمیخواستم کارمند بشم؛ حتی قرار هم نبود، چی داره به سرمون میاد.

 

Advertisements

اگه لباس مشکی داشتم، قطعا از فردا باز شروع میکردم به پوشیدنش.

 

خب یکی از مدهای جدید این دوره زمونه در مورد خوراکی نوشتن و خود شکمو جلوه دادن و این مسخره بازیاس و از اونجایی که من کلا ساز مخالفم پس همین اول میگم که من غلط کرده باشم که شکمو باشم، اصلا پسر بودن با شکمو بودن در تناقضه، شما هرچی باشی هرچی بگی هرچی فکر کنی در اخر اون چیزیُ میخوری که میزارن جلوت. کلا میشه اینطوری نیگا کرد یه چیزاییُ میخورم یه چیزاییُ نمیخورم، که خب الان چون بزرگ شدم خب چیزایی که اصلا نمیخورم تقریبا انگشت شمار شدن و مثل کودکی نیست که به هر روشی که شده نخورم، مثلا جدی ترین نخوردنی که از اون اول همراهم بوده پیاز توی غذاس، پیازی که تو غذاهای ابداره، مثل سوپ یا پیاز داغی که قاطی اش شده باشه یا پیاز داغ تو خورشت. اولیت و خطر بعدی که تو این چند سال اخیر مشاهده شده زهر ماری هست به نام خورشت به الو که خواهرم کرده توش و چند وقت یه بار هم فشارش میده بما و خب اقا جان چیز شیرینُ که با برنج نمیشه خورد، ولله که نمیشه خورد، چه اسراریه، بادمجون هم بود که سر یکسری مسائل عاطفی مجبور به خوردنش شدیم و بعد از اونم تقریبا نخوردیم ولی خب باز میشه گفت هیچ نخوردنیه به اندازه پیاز جدی نیست برام. تعریف کردنی و خوشمزه ترین و تکرار نشدنی ترین چیزیم هم که تاحالا تو زندگیم خوردم ذرت با سس سفید و تن ماهی بود البته با شرایط خاصی که فقط یک بار اتفاق افتاد و خیلی هم تلاش کردم بازم بشه ولی دیگه نشد. کلا طعم ها و مزه ها اصلا مهم نیستن، مهم داستان و جریانیه که ادمُ به خوردن میندازه، خیلی شده با ادمای مختلفی رفتیم رستوران یا جایی که خیلی ازش تعریف کردن، ولی غذایی که خوردیم یه چیز معمولی بوده، ولی همون غذا یه روزی بهترین و خوشمزه ترین غذایی بوده که یه نفر خورده، از خوردن یه دسر هیجان زده میشی چون انتظارشُ نداشتی ولی واسه خیلیا یه چیز عادیه. استناد میکنیم به یکی از بهترین سکانسهای تاریج سینما، تو رتاتویی اون اخرش که غذا رو میزارن جلو بازرس اولین قاشقی که بازرسه میخوره ، اون فلش بکی که میخوره به کودکیش و همه اون اتفاقا، مزه ها ، طعم ها ، همش هوسه، میشه بهش رسید و میشه هم نرسید، یه موقه ها نرسیدن به اون طعم ، لذت نبردن ازش لذیتره واسه ادم، از اول مهر که کارم عوض شد، افتادم تو یه اتاق تو پشت ساختمون، کنار میزم یه پنجره رو به ساختمونای جنوبی کوچه پشتی، تو یکی از اون حیاط ها یه درخت گنده خرمالو هست، از روز اول این همکارم میگفت عجب خرمالوهایی اسرافن حیفن چرا  نمیچینن و این صوبتا، تقریبا هر روز این حرفا تکرار میشد و من فقط درختارو نیگا میکردم، هیچ موقه خرمالو چیزی نبوده که از خوردنش لذت برده باشم ولی تبدیل شده بود برام به میوه ای از دیدنش لذت ببرم، یک ماه پیش چند نفر اومدن میوه هارو بچینن، از اونجایی که دیدم این یارو گائیده مارو پنجره رو باز کردم با مسخره ترین جمله به یارو بعد از سلام علیک و اینا بهش گفتم التماس دعا، چند دقیقه بعدشم یه تیکه از شاخه رو برامون اورد که توش چهار پنج تا خرمالو بود، یکیشُ من برداشتمُ بقیه‌اش و دادم زهرمار کنه. گذاشتمش رو میز و تا دو سه روز پیش داشتمش، اخر هم دادم به همون همکارمُ گفتم بخور راحت شی، ولی خرمالو رفت جزو دوست داشتنی‌هام، از این به بعد میشه مثل اون ذرت و سس ، هات داگ تند، میشه اون نون لواشیه تو میرداماد، میشه اون قیمه نذریه، میشه شله زرد اربعین مامانم، میشه اون اش شله قلمکار نه دی، میشه اون شوید باقالی که بعدش صد تا باتری خالی کردی، ماست و فلفلای شبانت، نیمروهای هفت هشت نفری  هشت و نیم صب پنج شنبه های قبل کارافرینی دانشگاه ، میشه ادامس خرسی، میشه اون سبزی خوردنای خوشمزه تر از خود غذا، میشه اون سوسیس تخم مرغ تند و یه عالمه میشه های دیگه، من ادم شکمویی نیستم.

پ.ن: بخاطر اینا بود ، این و این و بستنی پنیر امروز و یاداوری یه چیز تند و بارونی که اخرش خیس کرد و سمبوسه یهویی.

پ.ن2: خرمالو

اون استاد بود رباتیک پیشرفته، همون که مطمئننم با فکر به کانادا ارم  جق زده، پروژه کلاسی گذاشته رو سایت، خدا شاهده اگه میگفت بیاین بدین اینجوری ناراحت نمیشدم که چنین پرژه ای گذاشته.

 

حالا شاید ناهار لوزرانه‌ای سر کار خورده باشی، ولی از اش رشته‌ی ساعت 6 عصر پائیز نمیشه گذشت و به زبان نیاورد.

 

پ.ن: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا.

اونایی که ناهار الو اسفناج دارن ادمای غمگینی هستند، تنهان.

از وقتی رئیسم تو وی‌چت اددم کرده دیگه نمیتونم چشم تو چشم باهاش بشم، اقا جان یا اواتار نزارین یا اگه میزارین یه چی بزارین بتونین سرتونُ بالا بگیرین تو جمع.

 

 

دبستانی که بودم، روزایی که ورزش داشتیم لباس فرم نمیپوشیدیم و با لباس ورزشی میرفتیم مدرسه. دوم یا سوم دبستان که بودم یه گرم کن شلوار قرمز داشتم اونو میپوشیدم میرفتم مدرسه، اون سال محرم صبح روزی که ورزش داشتیم انقدری گریه کردم که قرمز نمیپوشم که تا الان یادم نرفته، مامان بابام هی اصرار که اقا بیخیال اصلا شمر غلط کرد که قرمز پوشیده، کی اخه به تو کار داره، ولی چیزی که تو ذهنم بود فک میکردم که همه بهم میگن شمر اگه قرمز بپوشم برم مدرسه. چند شب پیش میخواستم برم پیش به دوست که شاید بتونم هواسشُ پرت کنم و با این حال زازم بهش مثلا روحیه بدم، تو لباسام یه تیشرت تمیز پیدا کردم که زیر پیرهنم بپوشم، معیار انتخاب فقط تمیزی بود، نه رنگ ، نه هیچ چیز دیگه، داشتم از در میرفتم بیرون بهم گفتن این چیه پوشیدی، خجالت بکش، حرمت نیگر دار. جا خوردم،باورم نمیشد همچین چیزی ُ از همچین کسی بشنوم. نگو ای بابا زیر پیرهن ابی تیشرت قرمز پوشیدم، 11 شب تو تاریکی چطوری از روی پیرهن و سوئیشرت تیشرت من معلومه که حرمت بخواد شکسته شه اخه؟  اون موقه فقط گفتم ولمون کنین با این خرافاتتون. تنها چیزی که به ذهنم رسید خرافات بود. تو راه فک میکردم دیدم خرافات نیس، باور غلط درستتره، روزگارمون داره گائیده میشه با این باورهای دری وری و غلط. حالا بماند که با همون لباس اون شب تو لیست ده درصدی ادمای مهربانتر هم قرار گرفتم.

تو گیربکسا یه قطعه ای هست اصلاحا بهش میگن دنده برنجی، دنده ها که میخوان با هم درگیر شن اول دنده برنجی درگیر میشه بعد دنده ها که سرعتشون یکی شه ، بعد این دنده برنجیا جزو قطعات مصرفی حساب میشن، به مرور ساییده میشن که میگن دنده برنجی کچل کرده، دنده برنجیا که کچل میکنن وقتی دنده جا میزنی تا بیای حرکت کنی دنده میپره بیرون، معمولا هم دنده یک و دو برنجی کچل میکنن، دنده های شروع به حرکت، حالا انگار ما هم برنجی کچل کردیم، تا میای شروع کنی دنده میپره بیرون.

 

متاسفانه مشکل اینجاست که از سر ادم نمیوفته دری وری نوشتن.

 

پ.ن:  یکبار دگر خانه ات آباد بگو سیب.

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
نوامبر 2013
ش ی د س چ پ ج
« اکتبر   دسامبر »
 1
2345678
9101112131415
16171819202122
23242526272829
30  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 27,428 hits