You are currently browsing the monthly archive for اکتبر 2013.

مرد گاریچی در حسرت مرگ .

 

مربوط

تو این سالا هر استاد پیر و پاتالی که مثلا سابقه کار تو صنعت و این چیزا داشته مارو میترسوند که اقا سرتون با کونتون بازی نکنه، پس فردا میرین تو کارخونه کارگرا میگیرن مسخره‌اتون میکنن، ما هم که خب منطقی برخورد میکردیم باهاشون و به تخممون میگرفتیم نصیحتای پدرانه و دلسوزانه‌اشون. حالا نشون به اون نشون که شنبه شب بلیط دارم که یکشنبه صب کارخونه باشم، تو یه شهر غریب، با زبون غریبتر. اقای مهندس از دفتر مرکزی تهران دارن میان بازدید و سر و سامون دادن به کارا. نشستم کار با کولیسُ میخونم، انگشتم نکنن اونجا شانس اوردم. در کل فرزندان از ما که گذشت روزگار ولی فکری به حال خودتون کنین.

یکی هم هست دو روزه داره مزاحم میشه، یه دوستی پاک و با صداقت میخواد، بدور از رابطه جنسی و دروغ، همه چیزشُ هم میخواد واسه شوهرش بزاره، این دیگه کدوم بی‌پدر مادریه خدا میدونه.

 

بی‌ناموسا تو راه خورده بودن بعد اومده بودن باغ، هی روزگار.

 

استانداردش اینه که 5 شنبه صوتُ بکشن.

 

بچه‌ات و داماد کنی اینطوری بهت فشار نمیاد که کت شلوار تن رفیقت کنی.

کم پیش میاد ادم پشت تلفن نفسش بالا نیاد،

کمتر پیش میاد نفست بالا نیاد بعد بری خودتُ شاد نشون بدی.

 

 

ما یه دیوان حافظ داریم، همیشه همین وسطاس، یه وقتایی خودش میاد تو دست ادم، امشب باید گفت مرتیکه هیچی نفهم حالیش نیست من فردا باید برم سر کار، اینا چیه گفته اخه.

 

کلا تو این چند وقتی که وبلاگ دارم یه سری کارا و اصلا نکردم، پست وبلاگ پاک کنم، کامنتا و تائیدی یا چمیدونم اصلاعات کسی که کامنت میزاره باید کامل باشه و این صوبتا ، پست خصوصی، کامنتارو بستن و اینکارا و کلا نکردم، نشون به اون نشون که امروز که میخواستم کامنتارو ببندم حتی بلد نبودم چطوری باید بست، البته اینایی که گفتم تا قبل از امسال بود، امسال ارشیو قدیمُ رمز گذاشتم، یه پست نوشتم و پاکش کردم ، امروزم که کامنتا، عجب سال عجیبیه امسال، الانم از سر ناچاری اینجام، پسوردم یادم رفته بود، مغرم نمیکشید که ریست کنم پسوردشُ. تنها کاری که رو دوشتم بود بعد 4 سال به سر انجام رسید، تو این 4 سال کلا تو وقت اضافه بودم، بازی تموم شده بود، فقط منتظر صوت پایان بودم، این ماجرای دوستم که تنها کاری بود یهو مهم و سرنوشت ساز شد، امشب باز اومد دم خونمون، 4 شنبه مراسم عقد دارن ، یکشنبه باید بریم کت شلوار بگیره ، چک لیست نهاییُ درست کرده، مسئولیت ارازل و اوباش هم با منه، کتبا بابد ابلاغ کنم بهشون که 4 شنبه عرق و علف و سیگار تعطیل. باز خدارو شکر اخر شب مست و چت جمع کردن از تو خیابون نداریم. اینم به نوعی، باباش کونیمون کرد تا قبول کنه. قبول کرد ولی . حالا یه رفیق چند ساله داریم که قراره بره سر زندگیش، دروغ چرا تو کل زندگیم 4 تا دوست صمیمی داشتم که با 2 تاشون خیلی صمیمیترم. این یکی از اون 2 تاس. ما تو هنرستان مکانیک ب بودیم من و اون سه تای دیگه. این مکانیک آ بود. روز اول ثبت نام دانشگاه  منو شناخت و اومد باهام سلام علیک و این صحبتا ، من حتی نمیشناختمش، این شد شروع این 6 سال.اون 3 تای دیگه هم از ترمای بعد اومدن همون دانشگاه. کلا کاردانی و با هم گذروندیم و تا الان با هم هستیم. جز اینا هیچکسیُ ندارم . اینا مهم نیستا ، ناراحت نیستم از این که داره به چیزی که میخواد میرسه، از اینم ناراحت نیستم احتمالا تنهاتر اونی که هستم میشم،حتی از اینکه دیگه بهش نمیشه فحش داد هم ناراحت نیستم ، موضوع سر اون وقت اضافه‌اس. الان حس اون ادمی و دارم که دیگه همه کاراشُ انجام داده، باری رو دوشش نیس، بعد از اون اخر دنیا انصافا الان وقتش شده که صوت پایانُ بزنن.

 

وقتی به رفیق چندین و چند سالت دیگه نتونی بگی کس‌کش، چه انتظاری از رفاقت میشه داشت دیگه؟

به نظر من اونیکه جنبه خونده شدن نداره گه میخوره چیز خوندنی تنش میکنه یا سرش میکنه، شالشُ صاف کرده بود اومده بود رو سینه‌اش، ما داشتیم نوشتشُ میخوندیم یارو فکر بد کرد که داریم اونجاشُ نیگا میکنیم، یه مشت بیمار.

 

هرچی مقطع تحصیلی بالاتر میره، دختراش زشتر میشن.

خواندم افسانه‌ی شیرین و بخوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگر گوشه درد

بر سر اتش جور تو کبابش کردم

و بعدش به اینجا میرسه که صبش خواب میمونی و هشت راه میوفتی، 5تا مونده به عوارضی وایمیسی یه پنیر خامه‌ای میخری با دوتا نون و تو ماشین میشینی به خوردن، یه ربع به ده اینا، بعد راه میوفتی دوباره.ده اینا دیگه رسیدی.تا 11 بیکاری خب چه کاری بهتر از اینکه بری اشتغال به تحصیل بگیری. این همه راه میری تا ساختمون عمران جلو این دستگاها که گواهی میده 3نفر وایسادن، شاد و خندون میری تو صف، قبلا گفته بودم چقد از صف بدم میاد؟ حس انتظار حالم و خراب میکنه،عرق میکنم، گرمم میشه، بیقرار میشم، این یارو پسره خنگ هم نمیتونه گواهی بگیره دیگه نمیشه تحمل کرد میری طبقه سوم پیش اون یارو مشمولین، پشت درش که میرسی می بینی که ای بابا این بیناموسا 5شنبه تعطیلن البته طبقه چهارم هم بود بر میگردی اشتغال بگیری که میبیتی شلوغتر شد، گور باباش ظهر میای، بر میگردی دانشکده، میبینی اون بیناموس که ترم پیش داده 13 بهت کجا کلاس داره که بری خفتش کنی، ان اقا بر میگرده بهت میگه ایشالا ترمای دیگه جبران میکنم، ترمای دیگه چیزم کف دستت نمیزارم چه برسه به برگه جواب. دیوس عام فریب.11 شده دیگه، میری سر رباتیک پیشرفته، حاضرم شرط ببندم این استاد تو اتاقش عکس ماهواره و ربات و سه چهار تا لوگوی ناسا زده به در و دیوارش، قشنگ معلومه، فک کنم ژاپن درس خونده باشه، کت و شلوار کتون کرم می پوشه با کفش کتونی ابی، خوشم میاد از تیپش، کس خوار فکر مردم نسبت به ظاهرش، خیلی خوبه. البته بماند که نمیدونم چرا تا اخر کلاس بوی اروغ با طعم کالباس میومد، هفت هشت نفر هم بیشتر نبودیم البته اصلان هم به تعداد ربط نداشت، مثل خر درس میده و میره، ساعت شده سه و ده دقیقه که میکشه بیرون و فرمان خلاصی صادر میشه، میری دانشکده عمران که اون انُ بگیری، هیچ کس جلو دستگاه نیست، با لبخند میری ، 4 تا گواهی ثبت میکنی، پرینتُ که میزنی عکس کون ظاهر میشه جلو مانیتور، یعنی کاغد ندارم، از کجام بیارم، با التی بر دهان برمیگردی سمت دانشکده، تف تو قبر اون دیوسی که کادر اداریُ 5شنبه تعطیل کرد، دیوسا لباس تنشونم از پول دانشجوهاس ولی دهن دانشجو سرویس میکنن، البته خودمون بی بخاریم و مهم نیست، کنترل 4 تشکیل میشه، میری سرش، شخصیتش خوبه ولی درسش همش ریاضیه و دهنمون چیزه، مهم نیست، البته اشتباه شد اون سه و ده دقیقه منظور دو و ده دقیقه بود و این چهار هم یعنی سه، بله سه تا پنج و نیم هم تمام میشود و میماند سمینار که قبلا اعلام کرده که سرش گرده و برید دنبال نخود سیاه اعصاب ندارم و در را بسته.راه میوفتی به سمت خانه و کاشه و شهر و دیار خودت.ایناش مهم نیست، این همه گفتم که اونو بگم ولی روم نشد، مهم نیست شاید یه وقت دیگه.

 

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
اکتبر 2013
ش ی د س چ پ ج
« سپتامبر   نوامبر »
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 26,852 hits