You are currently browsing the monthly archive for ژوئن 2013.

خواهرم اومده میگه یه رزومه بده میخوام ببرم بدم به فلانی برات کار پیدا میکنه، میخوام بشینم گریه کنم، رزومه ؟ اخه خواهر من این چیه که از من میخوای؟

صب که پاشد میرم بهش میگم برو به یارو بگو داداشم مرده، کار نمیخواد، یه قبر براش جور کن.

 

اقا جان پیرزن صد ساله با صدوپنجاه کلیو وزن نباید جوراب شلواری پاش کنه، اصلا کدوم بی‌پدر مادری واسه چنین سایزی جوراب شلواری تولید کرده، اصلا تمام اعصاب ادمُ داغون میکنه دیدن چنین صحنه‌ای، تمام چشم چرونیایی که کرده بودم تا الان همش پرید، اصلا هیچ تصویر زیبایی از جوراب شلواری دیگه تو ذهنم نیست، همش نابود شد. زنیکه بی همه چیز حتی دکمه‌های مانتوشم نبسته بود، یه روز زود اومدیم خونه خیر سرمون رفتیم نون بخریم، این چه بلایی بود نازل شد اخه. اصلا این گشت ارشاد پس چه گوهی میخوره.در ضمن ساپورت گفتن خیلی سکسی‌تره از جوراب شلواری.

 

پرسید اینا چیه؟ گفتم درمورد شبکه‌های عصبی هستش، تمرین دانشگاهم هستش، یه خورده نیگام کرد گفت تو که درسشُ خوندی اینایی که زود عصبی میشن باید چیکار کنن؟ گفتم درسمون هنوز نرسیده به اونجا، ولی صلوات خیلی تاثییر داره، بلند شدم اومدم خونه.

 

با هر پیشنهادی موافقت میشه، مثل سگ موافقم.

 

دستم سوخت،به طرز فجیعی، مهم نیست، خوب میشه، دلت نسوزه اقا، دلت.

صبح بعد از اینکه از خجالت و رودرواسی بیدار شدم، این سوال پیش اومد که چی بپوشم، خیلی خیلی کم پیش میاد که چی بپوشم بشه سوال ناراحت کننده برام، گشادترین پیرهن و شلواری که داشتم پیدا کردم، یه دمپایی هم پام کردم، رفتم. گور بابا مردم، گور بابا هرکی که بخواد چیزی بگه، اقا جون گرم شده، میفهمین ؟ گرم.

 

 

من میخواستم بگم از سال دیگه منُ نمیتونن بیمه کنن وهمین چیزا،اصلا نفهمیدم چی شد که گفتم من اصلا این دفترچهُ تمدید نمیکنم حالا میخوای الکی برو حق بیمه بده میخوای نده،چارتام فحش دادم و اومدم، بس که اینا گهن،اصلا ادم نمیدونه چی میگه و چیکار میکنه.

 

مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

یکی از مصادیق ادا تنگا همین سایت گودریدز،که متاسفانه خودم هم یه روزی دچارش شدم،یادم باشه حسش بود برم پاکش کنم.

 

یه بنده خداییُ میبرن ختنه می‌کنن،بعدش به یارو می‌گن باید دامن پات کنی،یارو جا می‌خوره میگه نامردا مگه چقدشُ بریدین؟

الان قشنگ حال همون یارو دارم،از وقتی که تو خونه به موهام نیگا کردم،همش میگم نامرد چقدر کوتاهشون کردی،هیچی نمونده که دیگه.

 

 

باز مثل خر موندم تو گل، نمیدونم چطور بگم که دیگه نمیخوام برم سر کار، روم نمیشه ، کاشکی دوست اشخورمُ نیگر نمیداشتن حداقل به اون میگفتم،الان زنگ زدن که کوشی ، امتحانات تموم شد چرا نمی‌ای.اقا جان بسه دیگه،بزارین پروژه این دوتا درسُ حداقل انجام بدیم بیشتر از این گند نزنیم دیگه.اصلا درس به جهنم،یه کار دیگه پیدا میکنیم بسه دیگه بیگاری برا شما.

منم رای دادم.

 

پ.ن: مربوط

 

دوهفته مونده بود کلاسا تموم بشه،5 شنبه صبش که از خواب بیدار شدم، همین که به هوش اومدم به این نتیجه رسیده بودم که باید یادگیری ماشینُ حذف کنم،کی و چطوری به این نتیجه رسیده بودم اصلا نمیدونم ،لباس پوشیدم رفتم دانشگاه ،کلاس هوشُ رفتم ولی دیگه واسه یادگیری نموندم.چند روز قبلترش صبح که بیدار شدم پیش خودم گفتم نامجو عجب اشتباهی کرد که اسم اون اهنگشُ گذاشته جبر جغرافیایی،اسم اون اهنگ صبح تنهایی باید باشه،صبح تنهایی،اولین باری که چنین کلمه‌ای استفاده کردم،یعنی اولین باری که به مخیله من خطور کرده بود همون صبح بود،جبر نامجو هم شاید چند هفته بود گوش نداده بودم،حالا اینا و گفتم که به سه‌شنبه برسم،سه‌شنبه بیست‌ویکم، ساعت دو امتحان الکترونیک،نه روز براش درس خونده بودم،شاید واسه شما مسخره باشه و نه روز هیچی باشه،ولی خودمُ که گول نمیزنم،نه روز واسه من از خیلی هم خیلی بیشتره.شبش که طبق معمول نخوابیدمُ تا نزدیکای 4 داشتم میخوندمش،کلافه شدم ، تیشرت تنم کردم رفتم دم در،خونه بقلیمونُ دارن خراب میکنن،گود برداری، این چند شب ساعت دو، سه میشه میرم بالا سرشون نیگاشون میکنم باهاشون حرف میزنم و وقت تلف میکنم،اون شبم رفتم،پسره که مهندسشون هست نبود،یکمی وایسادم بیل مکانیکی نیگا کردم تو دلمم گفتم چقد خوب بود واسه خودم بیل مکانیکی داشتم بعد باهاش کار میکردم،چقد باید جالب باشه،دیدم که هم زبون درست حسابی نیست راه افتادم به سمت میدون،فارغ از همه چی ، یه دور  زدم بعد رفتم به سمت بالا،خیلی وقت بود پیاده رد نشده بودم،اگرم شده بودم به هیچ چیز نیگا نکرده بودم،قشنگ همه چیز برام جالب بود،حتی دور میدون نیمکت هم گذاشتن،مغازه ها که بانک شدن،همه چیز در ارامش شب،کلا شب تا صب شهر رویایی منه تهران،صب که میشه کثیف و غیر قابل تحمل میشه،قشنگ تمام تغییرات خیابون و مغازه ها به چشمم اومد،فقط تو ذهنم اینا بود،دقت میکردم که ببینم اینا چی بودن الان چی شدن،همینا تو ذهنم بود تا اینکه برگشتم خونه،اولین چیزی که به ذهنم اومد وقتی رسیدم این بود که دمپایی اصلا واسه پیاده روی مناسب نیست،بعد از این دیدم که تصمیم گرفته شده برام که نرم امتحان بدم و حذفش کنم،بعله به همین راحتی .تصمیم گرفته شده بود. برام ترسناکه،دوشنبه شب با دوستم بیرون بودم،بهم گفت از وقتی رفتی سر کار دیگه اون ادم قبل نیستی،این هفت ،هشت ماه بدجور عوضت کرده،خوب نیست،این مدلی بودن ترسناکه،قبلا مگه چقد رفت و امد داشتم که الان میگه دیگه نمیخوای با ما بگردی،یه چیزا یهو میاد به ذهنم،یهو میره، دندونامُ رو هم فشار میدم ناخواسته،بعد که بخودم میام میبینم دندونم درد گرفته،یهو یه تصمیمی میگیرم که انگار هزار ساعت بهش فک کردم و خیلی خیلی مطمئنم ازش،مسخره‌اس.

بعد از عمری ، هنوز وقتی یادش میوفتی بی‌اختیار قلبت تندتر میزنه و عرق میکنی.

 

اپرای عروسکی رستم و سهراب، یاد اون داغی که سر علیزاده و ناظری به دلم موند میوفتم، به هیشکی نمیگم.

 

رفتم بیرون،دوساعت قدم زدم،خیلی وقت بود شبا بیرون نزده بودم،به اندازه ده تا بابابزرگ غرغرو خاطره و حرف دارم از ولیعصر و ونک.خاطره کمتر ولی تعریف کردنی خیلی زیاد.

واقعا حیف نیست ادم تو این سن سیگار نکشه ؟

 

فردا کتاب قیدارُ می‌برم میدم به این یارو مهندس که داره خونه بقلیُ خراب میکنه بخونه،وقتی خوندش تو یک خط جواب بده بهم.

 

 

اینطور که من درس نخوندم تو این ده روز، امتحان سه‌شنبه قابل قبول نیست،باید یه نامه تاثییر گذار بنویسم،بدبختی حتی نمی‌شه نوشت که ترم اخرم،نامه نوشتن هم بلد نیستم بدبختی.

 

اسمش هر گهی میخواد باشه،ما بهش میگیم نسکافه.کلاس نداره؟ به جهنم،بابا ما هنوز داریم صابون گلنار به سرمون میزنیم،ریکا میخریم و به همشون هم میگیم ریکا،چای کیسه‌ای؟ تی‌بگ؟ برو بابا لیپتون مگه چشه؟ تازه به شکر هم میگیم شیکر،صبحانه هم نمیخوریم،صوبونه میخوریم،حتی با اینکه الان از واژه پورن استفاده میکنم ولی قلبا به سوپراعتقاد دارم،اصلا سوپر مفهومُ بهتر میرسونه.اگه قراره اینا واسه ادم شخصیت بیاره میخوام همینطور بی شخصیت بمونم.تازه داشت یادم میرفت، به کباب تابه‌ای هم میگیم کباب بشقابی.

 

با جستجوی «مادر قالیباف» به وبلاگ من رسیدن،همینجا هرگونه رابطه‌ای با این شخصُ تکذیب می‌کنم،برید یه جا دیگه دنبال کثافتکاریتون باشین،اینجا ناموس رد میشه.

 

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
ژوئن 2013
ش ی د س چ پ ج
« مهٔ   ژوئیه »
1234567
891011121314
15161718192021
22232425262728
2930  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 26,834 hits