نقطه عطف زندگی محسن یگانه هم شاید کوتاه کردن موهاش و تبدیل به بچه خوشگل شدن باشه.

Advertisements

حسن جانم ، به نام پروردگار مهربان ودانایمان که نیک گوشه دلهایمان را میداند دانه ارزنی گم نمی شودو باز به پاداش فرزندت را ببینی و کاش من هم باشم وهمه نیک انجام . منهم از دلتنگیت گریستم برادرم ، سوگند به جوانمردان عالم که خرمی بهشت نشیمن دانایان و پاکان است و بوی ان از دورست باورداران را خیره میکند سراهای نور و سرود باشد که همدیگر را در اغوش بکشیم و خستگی گیتی از تن بدر رود ایدون باد.

 

پ.ن1: کامنت گنجور

پ.ن2: پشمهایم

پ.ن3: آخرش هم اون زیر دعواشون شد.

 

توئیتر باعث وسواس فکری می‌شه، اینجوریه که انقدر فکرای مردم میخونی، انقدر واکنش‌هایی که انجام ندادن به رفتارها و بجاش فکر کردن و نوشتن میخونی که ذهنت همش پر میشه از افکار دیگران نسبت به رفتارها. حالا خودت رو در نظر بگیر که همش داری فکر می‌کنی الان اینکارو کردم چی فکر میکنه طرف، اگه اینو بگم چی فکر میکنه، اگه اینو نگم چی فکر میکنه، اینطوری بگم که اقا گاییده شدم، گاییده.

پ.ن:حالا شاید اسمش وسواس فکری نباشه، هر چی می‌خواد باشه، من دارم گاییده میشم.

یک هفته نشده تو خونه نشستم، دارم فکر میکنم چرا تا الان هروئین امتحان نکردیم.

اگه پول داشتم فردا صبح میرفتم مهرگان خودمو شیش ماه بستری میکردم.

باید به توئیتر ایمیل بزنم بگم اقا بخدا من از تور استفاده میکنم، هیچ کسخلی پسوردمو نمیخواد، بخدا هرکی هم بخدا بهش میدم، چیزی نداریم از کسی پنهون، جان عزیزت هر روز منو نگا که پسورد عوض کنم، تروخدا نگا.

عاقبت کوره ی خورشید گدازان گردد.

کردستان شمال رو پل شصت و چهارم، صد سال پیش یه بیلبورد بود روش نوشته بود: گاهی به آسمان نگاه کن. به اختلاف از خفنترین و تاثییرگذارترین چیزایی بود که تو زندگیم دیدم.

معشوق جان به بهار آغشته ی منی 
که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند
یک روزَمی که بوی شانه تو خواب می بَرَدَم
معشوق جان به بهار آغشته ی منی تو شانه بزن
هنگامه ی منی

نصرت، چه می‌کنی سر این پرتگاه ژرف

با پای خویش، تن به دل خاک می کشی

 

 

شاید اینجوری بشه گفت که ده سال گذشته به شیوه عجیب غریب افسرده بودم و هیچی ازش نفهمیدم، از چیزی که بودم، کاری که میکردم هیچی نمی‌فهمیدم، واقعا نمی فهمیدم، میشستم مریض ترین چیزارو گوش میدادم و غصه میخوردم و اه می کشیدم و همین، تو هیچ جمعی شرکت نمی‌کردم، نه خانوادگی نه دوست، سه چهارتا ادم محدود تو زندگیم داشتم که فقط و فقط همونا، و با همونا هم خیلی خیلی محدود، غم داشتم، بهم دروغ گفته بود، به راحتی اب خوردن ترکم کرده بود، از اون راحتتر رفته بود پی زندگیش، اخه غمی بزرگتر از این؟ اصلا می فهمین چی دارم میگم؟ دنیا رو سرم خراب بود، هیچ ادم جدیدی نمی تونستم ببینم، ارتباط برقرار کنم، هیچ، واقعا تارک دنیا، حالا قبلش هم همچین ادم خفن و محبوب و نمیدونم اجتماعی نبودم، خودم میدونم، ولی خب همون موقه هم که میگم ادم خفن و محبوبی نبودم خب سرگرم دلم بودم، گوربابای بقیه بودم، یکی رو داشتم که به دنیا میارزید، ولی خب نداشتنش اینگونه گائید منو.یکی از همون ادمای قدیمی زندگیم، که شاید تو خیلی از این سالها چند ماه یکبار میدیدمش ولی همیشه از اصلیترین ادمای زندگیم بود، سال 84 بقل دستیم بود، هشتاد و پنج بقل دستیم بود، یعنی دست چپم تکون میدادم میخورد به اون، کیپ کیپ تو کلاس می شستیم، با اون صندلی تکی تخمیایی که به فکر خودشون به درد نقشه کشی و رسم فنی میخورد و این کسشرا، تو حیاط ساندویچ میگرفتیم میرفتیم به دیوار کارگاه تکیه میدادیم ساختمون راه اهن نگاه می کردیم که دارن می سازن، چند ساعت به اون ساختمون نگاه کردیم تو اون دوسال خدا میدونه، خب بعدشم دوسال دانشگاه و و و و و و و اینکه سه، چهار ماه اینا میشه که تو فرایند جداییش با زنش هستم، اینجوری در نظر بگیرین که تو اون همه رفیقی که شاید خیلی خیلی صمیمی تر از من داره و صدها هزار برابر من باهاشون عشق و حال و کثافت کاری کرده دست انداخت منو کشیده پیش خودش، تقریبا هرروز می بینمش، یه چیزی بهم میگه و سکوت، اینحوری بهتون بگم که همه ی اون ده سال غم من کسشری بیش نبود، تمام این همه افسردگی هیچ، الکی بود، تمام تمامش این بود که فلان دختر از من خوشش اومده بود، من سال دیگه فهمیدم تازه بعد مثلا یه سال بعدش به یارو زنگ زدم و چه میدونم این کسشرا، به خدا همش ادا بود، بشینم نامجو گوش بدم که چه میدونم تمامی دینم به دنیای فانی و به سوز عشقی خوشا زندگانی و نمیدونم قطره اشکی به یاد یاری، اینا هیچی نبود، اینا زندگی نبود، یارو زنش ولش کرد رفت، تمام اساس زندگیش شد عقب دوتا ماشین، دوتا هم نه یکی، وسایلی که تو ماشین من بود واسه این و اون بود دستش که بردیم دادیم، می فهمید چی میگم؟ یعنی شاشیدم به اون عشق شونزده هیفده سالگی و سه چهار سال عاشقی و ده سال تارک دنیایی و غم و افسردگی، بابا کسخلا یارو زنش، فری جون ولش کرده رفته، من پیش خودم فکر میکردم وای چه غمی من دارم تحمل میکنم که فلانی شوهر کرد، ای شاشیدم سر قبر فلانی اینا همش کسشر بود، ساعت ده یازده صبح رفیقت زنگ بزنه بگه من نمیدونم امروز چند شنبه اس، یکی زنگ زده میگه چکت برگشت خورده، چیکار کنم؟ تازه تو سی سالگی می فهمی غم چیه، زندگی چیه، چه سالهایی از عمرت به کسشر تباه کردی.

هیچ میدونستین که با سایفون نمیشه پورن دید؟

وقتش نشده واقعا به نامجو توجه کنیم و متوجه بشیم چی میگه؟

عقلت که درست رشد نکرده باشه اینطوری میشه که یک و نیم شب می‌شینی دیلدو می‌کشی و با ذوق برا دوستت می‌فرستی که بیا برو دیلر دیلدو بشو، طراحی و تولیدش با من، بعد به سی هم سلام کردی و هیچ و هیچ و هیچی.

شاشیدم به اون صنعت و کارخونه‌ای که مهندسش بعد شیش سال نشسته پا کتیا و دو روز داره دنبال اضافه کردن استاندارد پارت هستش که چهارتا میز و فیکسچر بسازن بعد هزارسال تولید.

درد دارد، درد دارد، درد دارد، تمام نمی‌شود، نمی‌دانم.

بپکی ای دل ، بپکی.

چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟

چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی
قرار جایش را می سپارد به بی قراری
که وقت و بی وقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب

تظاهرات تورم را طی می کنم در گذر دلالان
سر چهار راه صدای درشت میپرسد
ویدئو مخرب تر است یا بمب اتم؟؟؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ فلز در دندانهای طلا
وخارش کپک در لاله های گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است
نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر حضور
هزار کس می آیند و هزار کس میروند
و هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمی آورد
صدا همان که میشنوی نیست
سگ از سکوت به وجد می آید و دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماه
زبان عزیز تر است اکنون یا دهان؟
که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است
صدا که میشکند
حرف که چرک میکند
جمله ها که نقطه چین میشوند
پیری یا بچه ای که خود را می کشد
تازه معنا روشن میشود
سگی که می افتاد در نمکزار و…این نمک که خود افتاده است
خلاف رای اوللالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد
یا شب مثل آزادی زنگ زند
گچ سفید جای سرت را نشان میدهد
که چند سالی انگار در اینجا می نشسته ای
و رد انکارت افتاده است
بر دیوار
یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت
گذاری اصلا نا تمام
و تازه این بی تابی که هیچ چیز آرامش نمی کند
در التهاب درهایی که باز میشوند و درهایی که بسته میشوند
کتابهایی که باز میشوند و دستهایی که بسته میشوند
دستهایی که سنگها را میپرانند
و سارهایی که از درختها میپرند
درختهایی که دار میشوند
دهان هایی که کج میشوند
زبانهایی که لال مانی میگیرند
صدای گنگ و چشم انداز گنگ و خواب گنگ
و همهمه
که می انبوهد
می ترکد
رویا که تکه تکه میپراکند
دانشگاهی که حل میشود در زندانی و چشم اندازی که از هم میپاشد
خوابی که میشکند در چشم و چشم که میخ میشود در نقطه ای
ونقطه
که می ماند منگ در گوشه ای از کاسه سر
که همچنان غلت می خورد
غلت می خورد
غلت می خورد

نمیدونم دیگه ادم چقد باید غصه بخوره تا مردنش روا باشه، بخدا دیگه جا ندارم.

یک جنگجو،یک احساساتی،یک بی‌شعور،یک بی‌همه چیز، یک بازنده، یک نجنگیده،یک شکست خورده،یک بی‌قرار، یک مرده‌ ، یک نصیحت‎‌کننده،یک هیچ .

archive

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.
ژانویه 2019
ش ی د س چ پ ج
« دسامبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
262728293031  

محک

سرطان غیر از درد هزینه دارد..... بانک صادرات (سپهر) 0104440444000

Blog Stats

  • 28,856 hits
Advertisements